محرم1388

نشان لیاقت خدا

f4'f dì'b* ./'

از غار حرا که پایین می‌آمدی به خود می‌لرزیدی؟ نمی‌دانم چرا ولی گمان کنم از خنکای کلام خدا بود که این چنین به خود می‌لرزیدی. هرچه بود از کوه که پایین می‌آمدی عاشق بودی، عاشق شدی. و آمده بودی تا عاشق کنی. بندگانش را و به راه باز گردانی در راه ماندگان را. خدای من یک تن نحیف و این همه کار؟ خدایت توان  دهد. به خانه که آمدی خدیجه بود، همسرت ، مهربان ترین یاورت. هم او که از معصومیت چهره اش آرام می‌شدی. پارچه ای را به خود پیچیدی تا خواستی آرام بگیری ندایی آمد از جانب پروردگار که فرمود:

 

یا ایها المزمل، قم الیل الا قلیلا، نصفه او انقص منه قلیلا، او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا:ای جامه به خود پیچیده، شب را جز اندکی بپاخیز، 1 

 و تو استوار تر از همیشه ایستادی. می‌دانستی پیامبر که شدی باید رنجهای تمام انسان ها را بر دوش کشی. باید معلم باشی برای جهالتشان، شکیبا باشی بر عتابشان. حال که پیامبر شدی باید با آن زنی که هر روز زباله بر سرت می‌ریزد مدارا کنی. یادت باشد مریض که شد به عیادتش بروی. حتما شرمنده خواهد شد. حالا که رسول خدا شدی باید با آن عرب بیابان گرد، مدارا کنی. وقتی عبایت را می‌کشد و گردنت را زخم می‌کند و با جهالتش تو را آزار می‌دهد. آخر نمی‌داند تو اشرف مخلوقاتی.

................................

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=97212

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط ن.غ نظرات ()


Design By : Pichak